آن من شو

[۲/۸،‏ ۱۷:۱۰] Amir: باران نمی بارد بیا باران من شو
ایمان بیار از جمله ی یاران من شو
از این کتاب فلسفه تا آن مغازه 
دست از طلب بردار، کلا آن من شو
 در عمق خود در می روم وقتی می آیی
بی در ترم از  پادگان، دژبان من شو
لاغرتر از افکار سود اندیش ملت
مردم، عزیزم لطفا آب و نان من شو
صف پشت صف، از پشت صف آرام رد شو
قربان قد و قامتت، قربان من شو
قربان من شو، امر کن، زیر و زبر کن
من آلت تو می شوم، فرمان من شو
ول کن، رها کن، شل کن افکار درون را
جانم، دلم، قلبم، قفس، زندان من شو
من ملت همواره در هر صحنه حاضر
لطفا درونت جا کنم، ایران من شو

 

تا پا     د.    گان 

 من مسخ ، سیخ ، صاف
صف راست می رود
جایی که گاه
یک نفر از بهترین تران
می ایستد
قلاف کن آقا
سرباز سر شکسته ی کم مو
به راست راست
در پا تکان تند
در ریتم چار چارم خشک، خش خشن
من مست
پادگان
افتاده چند قطره ی تاریخ
در کنج استکان

خیری

خیری ببین چه دسته گلی آب داده ای
روی زبان ناکث و کس اوفتاده ای
از زندگی گذشتی و از زنده های آن
روی دل کسان خودت پا نهاده ای
تو رفته ای زمین و زمان مثل سابق است
دنیا هنوز هست عزیزم، چه ساده ای
کاری که کرده ای شده بحثی همیشگی
خیلی اراده داری، یا بی اراده ای؟
بود و نبود ما کم و کیفش مهم که نیست
انگار  کن که هیچ ز مادر نزاده ای  
از این همه هزار کرور آدم زمین 
من یا تو ریزه ای شن و آهن براده ای
بودی قرار قلب پسر، مادر و پدر
مانند زخم خنجر زهرآب داده ای
الحق که چشم های زیادی تو را گریست
دیدم که خلق مست غمت، مرد، باده ای؟ 
من دیده بودمت که غیوری تمام قد
مغرور مرد با جنم و بی افاده ای
جان داده ای، ولی نه تو انگار زنده ای
انگار روی قبر خودت ایستاده ای

خلقت بدون خدمت، بی بال و پر پرنده
خالق بدون ما خود، ما بی خدا خزنده 
کو شوق بچگانه در با خدا نشستن
پوچیده زندگیمان، در بندگی بنده 
حتی خود من و تو از هم بریدگانیم 
من بی تو، مای بی او، آنها، شمای کنده
دنبال پوچ دنیا از زندگی گذشته 
بر باد داده خود را در خوابگاه گنده
بازی گرفته ما را، ما در گمان که ماییم
بازیگران زبده، مرد خدا شونده
یک لحظه چشم وا کن، دل داده ی که هستی 
میمون زشت دنیا، آرایش زننده 
 از قد کشیدن ما رویای ما فشل شد
از قهرمان پردل ، بازنده های زنده 

ماتیم مثل شطرنج در رنج زندگانی
خنده بدون گریه، گریه بدون خنده

تراش

من از تراش جهان جان به لب

تکه تکه 

کم کم  کوچک می شوم

مداد تمام شده ام 

اما 

نقش و کلمه ها

یادگار منند

برای مداد ها

بعد از ده یازده سال

امروز 

بعد از تقریبا 11 سال یکی از دوستان دوران سربازیم رو دیدم  که توی راهور تهران خطوط ویژه خدمت می کردیم

هنوز امیدواریم شاعر شیم 

 

رو که نیستیم ... 

بست

رفتار تو و کوچه ی نم خورده و من مست
خلقت شده دنیا ته این کوچه ی بن بست
گلدان لب پنجره یکباره شکوفید
دل ریخت زمان مرد زمین دید بهشت است
تو حور، پری نهر درختان سرافراز
من مومن سرمست و خدا خالق تردست
تا آخر این کوچه فلق مات و شفق سرخ
از شرم تو خورشید غروبان شده در پست
دریا ته این کوچه گرفتار نگاهت
ماهی لب دریای غروبم خبرت هست
هربار که تو رد شدی  و رفته ای انگار
دل مرده دلم زنده شد از قبر زمین جست
از آخر و از اول این کوچه که رد شد
شاعر به خودش تا که... لبی گفت که در بست

 

بعد از هزار سال

من فکر می کنم

یا نه دلم گواهی داده

حتی هزار بار اگر دفنمان

بعد از هزار سال

از لاله یا شقایق وحشی 

در گوشه ای بلند

آواز می دهیم 

با چهره های سرخ! 

 

قبل از هزار سال 

با دست بسته هم 

اعجاز می کنیم 

 

 

مدتی بایست تا خون شیر شد

مدت زیادی از وبلاگ نویسی فاصله گرفتم تصمیم دارم برگردم و نوشته هایم را به نمایش بگذارم شاید پخته تر یا بی محتوا تر 

شاید با مشتری شاید هم ... 

 

 

دیگر اکنون دیری  و دوریست 

 

کین پریشان مرد

اخوان ثالث            کتیبه

همان کسی راز مرا داند 

که از این رو به آن رویم بگرداند

همان

شاعر چینی

توی پس کوچه سوژه می چینم

جز خودم سوژه ای نمی بینم

متلک بار می کنم به خودم

شاعری ساخت خود چینم  !

چاله

فضای خالی خیابان

نیم شب رد شده انگار صص

صدا می کندم

چاله ای چیزی

که قبر خواهد شد

این نیز ...

گذشت

اجاره خانه

بالا می رود

بالا تر از تصور آدم

که کدو را

خانه ی سیار مادر بزرگی می کند

 

بالا می ورد

بدون توجه به ایست ها ی قلبی ما !

 

من در فکر  سقف زندگی می کنم

نه در آرزوی سقف فرهاد

در حسرت خانه ای اجاره ای

 

همه ی شعر هایم هم

نمی تواند اجاره خانه ام را

یک ذره کم کند

 

می خندی

به دلقکی که آتش گرفته خندیدن

چقدر می چسبد !

 

بالا می رود

من مثل ماه به آن نگاه می کنم

مثل رویایی محال !

 

عید عزیز ما

تو تنها عیدت را

در خلوت برگزار می کنی


با سیب ها و سبزه های خدا

روی سفره طبیعی همه ی چشمه ها

و آبشار های نور

خورشید ماهی طلایی تنگ آسمان توست

چه حظی می بری

به تو سر می زنم

عیدی ام بده

با دعا و نیایش

خدایا

مغلب القلوب

مارا از متقلب و درو یی

دور بفرما


سر سفره ی هفت سین

هفتمین محال عالم

اتفاق می افتد

ما همه دورشدن از ریشه را جشن می گیریم !

امسال عید نازه یکسال می شود !

حظ عظیمت !

با خاطر جمع می نویسم

این جا

وسط بزرگ راه ارتباطات دنیا

که انگار برای من

گوشه ی خلوت تنهایی ام شده

از این همه بی توجهی دارد کیف دلم کوک می شود

خوش به حالم که لا اقل جایی دارم برای نوشتن شعرهایی

که کمتر کسی توان خواندنشان را دارد

دارد غرورم حظ می برد از این همه غربت

که به پای عظمت روحم می زنم

که در بالای قله ها می نویسد

که

هر کسی لیاقت خواندش را نمی داند

هی تو

قدرمان را بدان !!!

دیگر دیر نمی کنی

به موقع رسیده ای

قبرستان را سکوت کامل می کند

و دل را تنهایی

از این که نیستی

اسیر وار کیف می کنم

مثل گیاه هرزی روی دیوار

مثل طناب کلفت دار

وقتی پاره می شود

و مرگ می ماند و تنهایی

بیرون رفت

گم شده بودیم

در باغی بزرگ

مثل بازی بود

اما نه برای ما

که تک تک اتفاق ها را

با همه ی اندام هایمان حس می کردیم

 

برای بیرون رفتن از این حالت

تعادل دنیا را به هم ریختیم

به امید فرار از گم گشتگی

گیاه مقدس را

نشخوار کردیم

و شیطان را از عبادت هزاران ساله بیزار

 

در چشم های شیطان حسادت را خواندم

چنان گر گرفته بود

از این که زیر و رو کردن خلقت را

ما آدمها

از دستش در آورده ایم !!

 

عصیان ما تقدیر شیطان را

رقم زد

و نظم خلقت را بهم زد

 

می گردم همه جا را می گردم

تا شاید تقدس گرد گرفته ای را بشکنم

شاید دوباره همه چیز

عوض شود

 

آدم معمولا از آنچه هست می نالد

و برای سرگرمی

درد سری تازه می سازد

 

 

برای هیچ

کسی نیست نگاهم کند

انکارم کند

در خلوتم برای خودم

نقش بازی می کنم

کم کم گم می شود در نقش خودم

هیچ هم همیشه یک شکل ندارد

چه برسد به آهن

یا من

برای هیچ خودم را روی صحنه می برم

حتی خودم هم دعوت ندارم

تا از خودم لذت ببرم

مثل نئشه گی

بعد از خواب می پرم

برای هیچ

فرار

از خودم

در فرار کرده ام

به حبابی شیشه ای

 

فندک را روشن می کنم

خود سوزی آدم های این دوران

نه مقدس است

نه با احساس

 

مثل بخار بی طعمی

که تمام مغزم را

درگیر می کند

 

گیر کرده ام وسط حقه ای

                        از بلور

اما از بس بخار کرده است

مه گرفته ترین تعزیت ها هم

در آن معناگم است

 

گیرم که نمیرم

تا از این گودال کوچک

بیرون نیامده باشم

مثل مرده های بو گرفته

تف می شوم روی خودم

کف کرده دهن از بس

ناشیانه تقلید کرده ام

کشیدن بخار خیالی را

در گویی از بلور

که گویی طالعم را

در آن می بینند

 

تار و گرفته

مثل حقه ی بلورین بخار گرفته

ته اش را می کشم

بعد همانجا همه را می کشم

 

احرام در محرم

محرمان سیاه پوش محرم

با هروله

هرمله را لعنت می کنند

سینه هایشان را

تبرک می کنند

تا محروم نشوند

از قیامت عاشورا شود

 

هزار حج مقبول را

با زیارت عاشورا

              عوض نمی کنم

که کربلا

نه لابه بود

نه گلایه

گلستانی بود

            ریشه در ملکوت

کتاب هدایت را

بالای نیزه ها نگریستن

و گریستن

تمام نواقصم را

انگار  گم می کند

 

چه  ملکوتی تر است

از خون تشنه ی شهید

که قطره قطره اش

به آسمان چکید.

 

 

 

کوتاه

کنار آمدم

با هر چه فکرش را بکنی

کم آوردم

هر جا ثابت کردن می خواست

خسته شدم

هنوز شروع نکرده

 

کنار آمدم حتی با خودم

 

کوتاه آمدن آدم

تنها عمر را بلند می کند

خواستن

می خواهم ترک کنم

وابستگی هایم را

 

می خواهم دک کنم

خستگی هایم را

 

اما همیشه خواسته ها

به دست نمی آیند

حتی با تلاش و خودکشی

 

خودم را زندانی کرده ام

اما کلید ها گم شده اند

 

بی خود خواستگاری

با رستگاری هم قافیه اند

چون خواستن

خیلی هم توانستن نیست

شتاب

قدم می زدم

زیر ریزش آفتاب

برگشتم

پشت سرم بهار بود

سر که برگرداندم

مهر آمده بود

 

همیشه دیر رسیدن

بهتر از هرگز نرسیدن نیست

گاهی دوست دارم آرام بروم

رمان می کشاندم تا دیر شدن های همیشگی

ماه دعا

بخوان نام پروردگارت را

که اجابت کند تو را

 

در تنگی وقت غروب

دل تنگ روز های گذشته ام

دل تنگ روزه های گذشته

 

به نیمه نرسیده

دلم برایش تنگ می شود

فطر

عید دلتنگی فطرت هاست !

آمده بودم نان قرض بگیرم

نان را به نرخ روز به من خورانده اند

 با این اوصاف کم فروشی من  پای حقوقم    می خورد

حق دارم نگران باشم وقتی همه نان به هم قرض می دهند
من آمده بودم نان قرض بگیرم که گیر افتادم .نانی ندارم به کسی قرض بدهم
نامم را به حراج گذاشته ام . من هیچم اگر می توانید بخریدم تا روی دستتان باد کنم . اگر می توانید بفروشیدم تا نان به نرخ روز نخورم .

من هیچم
همان هیچ بزرگ که پناهی پشت پنجره نگاهش می کرد!!!

کم کاری

شعر هفت  ساله می خواستم

انگورم سرکه شد

من کم کاری نکردم

زمان کم کارم کرده

خط تر

باران تند تر

آسمان تندر

این چند روز اردیبهشت را

چتر فرامان می دهد

 

زندگی با یان تفاسیر

ترمز در جاده ی لغزنده است

 

زندگیه کرایه ای

سایه ها سر به سر آدم می گذارند

همسایه ها

....

اجاره خانه ها

یادم می آورند یک ماه دیگر از دست رفت

یک ذره هیچ هم نیامد

مشاور گیر بیاید

شعر هایم را کرایه می دهم