از خودم

در فرار کرده ام

به حبابی شیشه ای

 

فندک را روشن می کنم

خود سوزی آدم های این دوران

نه مقدس است

نه با احساس

 

مثل بخار بی طعمی

که تمام مغزم را

درگیر می کند

 

گیر کرده ام وسط حقه ای

                        از بلور

اما از بس بخار کرده است

مه گرفته ترین تعزیت ها هم

در آن معناگم است

 

گیرم که نمیرم

تا از این گودال کوچک

بیرون نیامده باشم

مثل مرده های بو گرفته

تف می شوم روی خودم

کف کرده دهن از بس

ناشیانه تقلید کرده ام

کشیدن بخار خیالی را

در گویی از بلور

که گویی طالعم را

در آن می بینند

 

تار و گرفته

مثل حقه ی بلورین بخار گرفته

ته اش را می کشم

بعد همانجا همه را می کشم