گم شده بودیم

در باغی بزرگ

مثل بازی بود

اما نه برای ما

که تک تک اتفاق ها را

با همه ی اندام هایمان حس می کردیم

 

برای بیرون رفتن از این حالت

تعادل دنیا را به هم ریختیم

به امید فرار از گم گشتگی

گیاه مقدس را

نشخوار کردیم

و شیطان را از عبادت هزاران ساله بیزار

 

در چشم های شیطان حسادت را خواندم

چنان گر گرفته بود

از این که زیر و رو کردن خلقت را

ما آدمها

از دستش در آورده ایم !!

 

عصیان ما تقدیر شیطان را

رقم زد

و نظم خلقت را بهم زد

 

می گردم همه جا را می گردم

تا شاید تقدس گرد گرفته ای را بشکنم

شاید دوباره همه چیز

عوض شود

 

آدم معمولا از آنچه هست می نالد

و برای سرگرمی

درد سری تازه می سازد