تبليغاتX
همان - غرلندهای شاعر !
 
همان
 
 
می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!!
 
افتاده يک غريب در اين گوشه بی نوا

پاييز وار زرد و خشکيده و  جدا

خاموش مثل ساعت خوابيده ی اتاق

بيکار مثل کوچه ی تاريک قصه ها

تو دوری از دیار  من افتاده ام غریب

ما در ميان اينهمه غوغا غزلسرا

آخر چه می شود ؟ چه بدانم ٬تو می روی

برگرد تا دوباره به بسازیم خانه را  !

در پنجره برای تو آواز می شوم

تا می تکانی اینهمه آوار را که ما

در امتداد ثانیه ها ریختیمشان

با اسم خاطرات من و من ٬من و شما

حالا برای هم که نمردیم و زنده ایم

تا می کنیم  سجده و سجاده و دعا

با هم ٬ برای هم غزلی ساز می کنیم

من میخ می شوم و تو دیواری آشنا

یک قاب عکس روی من افتاده می شود

می افتد آنچنان که از افتادنش صدا

می پيچد و اتاق دلش خورد می شود

از ابتدا هميشه همين بود انتها

حالا غريب يا نه غريبه نشسته است

در فکر هيچ نيست بجز قطره ای دوا

من در وطن غريب و تو در خانه ات اسير

يا اشک يا نه خون رگم شايد اين دوتا

کاری کنند تا بشود شعر تازه گفت

بی اعتنا به دشنه ی قصاب شعر یا

آنها که شعر های مرا پاره می کنند

در هیئت خدا و به نام قدر  . قضا

فرقی نمی کند که من و تو چه می کشیم

يا اين که اشک ريخته باشد شبی خدا

اينجا برای خنده مجوز نداشتم

با گريه می روم تک و تنها تو تا کجا

با چشمهای خيس نگاهت به سايه ای

که دربه در شده پی دستی گره گشا

آيا هميشه اينهمه دور است آسمان

يا پای ماست بسته به زنجيره ی ريا

من می روم تو خسته و دلگير می شوی

دلتنگ می شوم و تو در درگیر یک چرا

اینجا وطن بدوش غريب است و گوشه گیر
درگیر  افترا   و   گرفتار            انزوا

 |+| نوشته شده در  87/02/19ساعت 4:49 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
 
  بالا