که مدتهاست همواره
می بینم
بر تشکی کهنه
افتاده
از ترس سر در گمی
سرم را دست می گیرم
و همانجا
فرار می کنم
کاش کابوسها اینهمه تکراری نبود
انگار دنیا حرف تازه ای ندارد
RSS