تبليغاتX
همان
 
همان
 
 
می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!!
 
زندگی که دست من نیست ...

 

سر بسته بگویم

سرباز می شوم

 |+| نوشته شده در  87/03/31ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
قابل توجه اهالی غرب کشور

 

برای اطلاعات بیشتر به لوزی مراجعه کنید :

 

http://www.louzi.persianblog.ir/   

 |+| نوشته شده در  87/03/15ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
به رفتنها

       عادت دارم

 

بیا و سنت شکنی کن

 

...

 

چرا حیف شود

لحظه ای که می توان دریافت ؟!

 |+| نوشته شده در  87/03/15ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 

هر چند درد و دود چنین دادمان به باد           دردی کشان سوخته کش مست و نئشه باد

 

دلم گیر است از اقیانوسها دریا ترم امشب

تو را تا انتهای درد و دریا می برم امشب

از اول ول شدم من مثل گلدان از لب ایوان

نیافتم بشکنم من راهیم خیر سرم امشب

شبیه بچگی ها می شوم حسرت به دل تنها

کنار تیر برق هر شب آن کوچه سر می آورم امشب

نگاهم می کنی یعنی اگر یک جیب پر خرجم کنی هستم

ولنگارانه می خندم تو را هم می درم امشب

نمی رنجی اگر رک رو به رو نقدت کنم خانم

تو یک نقاشی زشتی که آنرا می خرم امشب

تمام عمر را در حسرت و خست به سر کردم

من امشب مستم و ولخرج می پاشم کرم امشب

بساطت را بیاور من خراب و بی خودم پرتم

بیاور می کشم تا صبح بعدش می پرم امشب

نمی بندم خودم را می گذارم باز باشد در

کنار پنجره در پنجه ات می افسرم امشب

طناب و چار پایه چند خط کاغذ و یک چاقو

بیا ای مرگ بستم بار خود را حاضرم امشب

 |+| نوشته شده در  87/03/10ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
 
  بالا