|
همان
|
||
|
می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!! |
در بین دستهای تو سیگار می شوم
تو دوری آنچنان که به گردت نمی رسم
من هم برای درک تو دشوار می شوم
تو لاشه می شوی همه را دور می کنی
من دور لاشه ات لب کفتار می شوم
آن بار اگر چه بی تو برایم صفا نداشت
اینبار می کشم پر از افکار می شوم
تو دود می کنی مگر اوراق می شوی
من قطعه قطعه وارد بازار می شوم
هی تو شراب و شعر و من خسته و خمار
هی می خورم دوباره و هشیار می شوم
شنگول مثل نئشه شدن گیج می زنم
تر یا که خشک سوخته بر دار می شوم
سنجاق و سیم و شعله ی آبی نشد نشد
من با تو دود می شوم انکار می شوم
فرقی ندارد این که تو فردا چه می کشی
کش آمده زمان و من آزار می شوم
تو بی شباهتی به من انگار آینه
من قاب عکس کهنه ی دیوار می شوم
مثل کلاغ می پری و دور می شوی
تو غارغار شو که منقار می شوم
بی حوصله همیشه گرفتار مثل من
من از گناه تو پر و سرشار می شوم
از غرغر شبانه مادر نگو به من
با اینهمه حیای تو بی عار می شوم
ای خسته تو . تو آینه ای یا سرود من
زنگاردار و خط خطی و خار می شوم
نه آشنایی و نه غریبه خود منی
من جان برای درد تو گفتار می شوم
خودخواهی بهانه نمی خواهد
ایثار کن
|
|