|
همان
|
||
|
می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!! |
چون به منی نمی رسد چون تو لطیف تن تنی
دل تو شکستی عاقبت باز که دل نمی کنی
باز شکست قلب من ، می شکند شکستنی
آسمان با بینی گرفته فریاد می زند
چشمهایش برق می زند
و صورتش چروک افتاده
آسمان عاشق شده
زمین ناز می کند
باور نمی کنی
از ستاره ها بپرس
که از لابه لای ابر
زاغ آسمان را چوب می زنند !
بانو
می دانستی
کرگدنها هم عاشق می شوند
من نمی دانستم
پس عاشق نشدم
سالها خودم را زندانی کردم
حالا آزادی را نمی شناسم
به خاطر خدا
خورشید را
برای کوری نقاشی کن
بر بومی به نام دل
تا سوخته اش قیمتی تر باشد
سنگ به قدم ها و لگدها عادت کرده
ظهر تابستان هم
نمی تواند داغی بر دلش بنشاند
حتی سردی یأس را تحمل می کند
اما تنهایی حکایت دیگریست
|
|