|
همان
|
||
|
می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!! |
با ظاهری فریبا
و درونی آشفته
که مرا به خود می خواند
من در احساس زیبایی غرق می شوم .
پیش از بودنم
بوده بوده ام
یا نبوده ام
اگر بوده ام
ناگزیر شعری سروده ام
من که بی شعر نمی توانم زیست .
******
من که اکنونم را کامل ادراک نمی کنم
و دیروزم را فراموش می کنم
بودو نبودم در دنیایی مبهم
که یادم نیست
کدام دردم را دوا خواهد کرد ؟
من که هر دم در فاصله ی هستی و عدم
قدم می زنم
و نه هستم - چنان که باید بود -
و نه نیستم
زیرا مرگی هست
که نیستیم را انکار می کند !
![]()
![]()
هستم
و محکوم به بودنم
به خود نيامده ام
اما بي خود نخواهم رفت
شکوفاترين گل
در حسرت من
پژمرده مي شود
کاج و سرو نيستم
اما
در پاييزي ترين سالها
از درخت ها سر سبز ترم
چرا که هر لحظه
در سرم جنگلها ميرويد
هستم
خرسند ، شاکر ، کوشا و صبور
رودخانه وار بستري مي تراشم
تا ابديت را تسخير کنم
هستم
مثل شعري که مي توانست نباشد
هستم و مي خواهم همواره باشم
گردن نهادم
می دا نسـ تم
رنج را نمی توان سرود
فقط گاهی می تو ان
نقشی از آن را بر کاغذ آویخت
آنقدر واقعه ای که گویا رنج یعنی
"همین"
چشمهایم بد می دید !
|
|