تبليغاتX
همان
 
همان
 
 
می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!!
 
هیچ هیچ

هیچی !

 |+| نوشته شده در  84/10/23ساعت 7:51 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
من نيستم !

 |+| نوشته شده در  84/10/22ساعت 5:26 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
 

        در خلقت عجوبه ای چون انسان

                فرشتگان معبدی تازه یافتند

                             و شیطان قدرتی نو

در باز آفرینی شاهکار

صحنه بی نقص بود

نقاش چیره دست نیست

 |+| نوشته شده در  84/10/19ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
باورم نیست که آن کوزه گر ماهر دست

هم مرا ساخت و هم خشت تو را دست گرفت

 باورم نیست خدا ظلم کند

 حتم دارم که در این کار بجز حکمت نیست ...

 

 سرنوشت من و تو

سرنوشت شب و روز

 عاقبت خاطره ای خواهد بود

باورم نیست تو این خاطره را تلخ کنی !

 

دستم خالی شده رفتم سراغ شعرهای قدیمیم !

 |+| نوشته شده در  84/10/15ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
سلام

یک کلام آشنا برای آشنا شدن

سلام تو سرد بود

مثل قهر !

بی خود بود نه  پس تا پست بعد !

 |+| نوشته شده در  84/10/13ساعت 3:56 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
به شب اعتباری نیست

شب ناگهان تبخیر می شود

 

یلدای من

در تو زندگی می کنم

ای بلندبالا

 

 

 

 |+| نوشته شده در  84/10/12ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
شکوه نمی کنم اگر دل ندهی به چون منی

چون به منی نمی رسد  چون تو لطیف تن تنی

دل تو شکستی عاقبت  باز که دل نمی کنی

باز شکست قلب من   می شکند شکستنی !

 |+| نوشته شده در  84/10/11ساعت 2:50 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
باز هم باز همی دیگر و تکرار تنفس

 

 |+| نوشته شده در  84/10/09ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
از دنیای واقعی خیری ندیدم . از دنیای مجازی چه انتظاری می شه داشت ؟
 |+| نوشته شده در  84/10/07ساعت 2:24 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
عشق

داغست بر دلم

و انسان بودن

داغی بر پیشانیم

برده ی تنم هستم

و بنده ی دلم

از خدا دورم

با فاصله ای عظیم

و گروگان شیطانم

و برای آزادی

از من می خواهد

روحم را تسلیم کنم

می خواهم

داغی بر دل شیطان باشم

 

داغی بر دل شیطان خواهم شد .

 |+| نوشته شده در  84/10/04ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
هوا بس ناجودن مردانه سرد است آی ....

 

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است .

 |+| نوشته شده در  84/10/02ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت ...

 

امروز روز اول دی است

من راز فصلها را می دانم ...

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد .......

 |+| نوشته شده در  84/10/02ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
 
  بالا