|
همان
|
||
|
می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!! |
در خلقت عجوبه ای چون انسان
فرشتگان معبدی تازه یافتند
و شیطان قدرتی نو
در باز آفرینی شاهکار
صحنه بی نقص بود
نقاش چیره دست نیست
هم مرا ساخت و هم خشت تو را دست گرفت
باورم نیست خدا ظلم کند
حتم دارم که در این کار بجز حکمت نیست ...
سرنوشت من و تو
سرنوشت شب و روز
عاقبت خاطره ای خواهد بود
باورم نیست تو این خاطره را تلخ کنی !
دستم خالی شده رفتم سراغ شعرهای قدیمیم !
یک کلام آشنا برای آشنا شدن
سلام تو سرد بود
مثل قهر !
بی خود بود نه پس تا پست بعد !
شب ناگهان تبخیر می شود
یلدای من
در تو زندگی می کنم
ای بلندبالا
چون به منی نمی رسد چون تو لطیف تن تنی
دل تو شکستی عاقبت باز که دل نمی کنی
باز شکست قلب من می شکند شکستنی !
داغست بر دلم
و انسان بودن
داغی بر پیشانیم
برده ی تنم هستم
و بنده ی دلم
از خدا دورم
با فاصله ای عظیم
و گروگان شیطانم
و برای آزادی
از من می خواهد
روحم را تسلیم کنم
می خواهم
داغی بر دل شیطان باشم
داغی بر دل شیطان خواهم شد .
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است .
امروز روز اول دی است
من راز فصلها را می دانم ...
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد .......
|
|