تبليغاتX
همان
 
همان
 
 
می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!!
 
در سر تا سر زندگی

قدم زنان به گردش پرداختم

انتهای راه به آغاز باز می گشت

زندگی جز شوخی چیزی نبود

همچنان رفتم

تا شوخی دیگری آغاز کنم

با قهقه هایی از سر ناچاری !

 

 |+| نوشته شده در  84/09/28ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
به ديوار تکيه کردم فرو ريخت

به ديگران دل سپردم

 فرو ريختم

خدا را صدا کردم

جوابي نشنيدم

 به آينده دل بستم

سپري شد

همه چيز جز من بود

ديگر اميد من ، منم !

تنها کسي که تا آخر هم پاي خويشم

 حتي در دروغ گو ترين جاده ها

 |+| نوشته شده در  84/09/27ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
زمان حقیقتی ست نامکرر در قالبی محدود از ابتدا تا انتها راهی نسیت هر روز رفته سهمی بود که می توانستیم داشته باشیم و هر روز مانده فرصتی ست برای از دست دادن آن آغازی برای شروع تا انتهای پایانی که از آغاز شروع شده است
 |+| نوشته شده در  84/09/26ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
خودخواه تر از آنم

که از خود نگذرم

و مکار تر از آن

که دروغ بگویم ...

 |+| نوشته شده در  84/09/23ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
لب به لب

لبریز از عشق تو

چه بوسه ی شیرینی ؟

 |+| نوشته شده در  84/09/23ساعت 4:5 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
جست و جویم بی ثمر نبود

هر چند به جایی نرسم

زیرا در قاموس من

جستن یافتن است .

 |+| نوشته شده در  84/09/21ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
در دلم بود سوالی که صداقت یعنی ... ؟

همه گفتند صداقت پاکیست

همه گفتند صداقت زیباست

پس چرا هیچکسی صادق نیست ؟

 

از نوشته های گذشته ام این یکی یقه ام رو ول نکرد نوشتمش !

 |+| نوشته شده در  84/09/15ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
هیچ اتفاقی نافتاد

تو نتوانستی

تو نخواستی که بتوانی

من برای تو بی چهت اشک ریختم

وچیزی شکست

نمی دانم دلم بود یا حرمت اشک .

 |+| نوشته شده در  84/09/11ساعت 4:41 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
حوصله کن

ای دل بی تاب

شاید ناگهان جهان تغییر کرد .

 |+| نوشته شده در  84/09/10ساعت 2:27 قبل از ظهر  توسط هیچ  | 
مثل قنادی در گرمی بازار عزا تعطیلم
 |+| نوشته شده در  84/09/06ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط هیچ  | 
 
  بالا