|
همان
|
||
|
می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!! |
قدم زنان به گردش پرداختم
انتهای راه به آغاز باز می گشت
زندگی جز شوخی چیزی نبود
همچنان رفتم
تا شوخی دیگری آغاز کنم
با قهقه هایی از سر ناچاری !
به ديگران دل سپردم
فرو ريختم
خدا را صدا کردم
جوابي نشنيدم
به آينده دل بستم
سپري شد
همه چيز جز من بود
ديگر اميد من ، منم !
تنها کسي که تا آخر هم پاي خويشم
حتي در دروغ گو ترين جاده ها
که از خود نگذرم
و مکار تر از آن
که دروغ بگویم ...
لبریز از عشق تو
چه بوسه ی شیرینی ؟
هر چند به جایی نرسم
زیرا در قاموس من
جستن یافتن است .
همه گفتند صداقت پاکیست
همه گفتند صداقت زیباست
پس چرا هیچکسی صادق نیست ؟
از نوشته های گذشته ام این یکی یقه ام رو ول نکرد نوشتمش !
تو نتوانستی
تو نخواستی که بتوانی
من برای تو بی چهت اشک ریختم
وچیزی شکست
نمی دانم دلم بود یا حرمت اشک .
ای دل بی تاب
شاید ناگهان جهان تغییر کرد .
|
|