|
همان
|
||
|
می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!! |
انسانهایی که
در دادگاه خدا
به خاطر خطای پدر به زجر کشیدن
محکوم شدند
انسانی که اسیر سرنوشتی محتوم شدند
و به دنیای تبعید شدند
که با دریدن یکدیگر مجازات شوند .
فریاد قلب تپنده ی ماست
هرکس حق دارد دردش را فریاد کند
هرکس هر چیزی رو که بنظرش جالب می یاد بگه تا برسی کنیم . اگر ادبی باشه خیلی بهتره . راستی
به افراد فعال آفرین گفته می شود !
زیرا هنوز چیزی از راه را نپیموده ایم .
عادت همیشه ی من
حرکت بود
اما ایستا ترین مرد منم
در راهی که هیچ جز آغاز ندارد
راستی ای شیخ که راه را می نمایی
پایان کجاست ؟
که ماهی به دریا
اما خدایا
درکشتگاه گناه چگونه گیاهی دیگر برویانم ؟
هیچ جا دیده نمی شد
هیچ کس حق شنیدن نداشت
بی زمزمه ای بر لب
از کنار هم می گذریم
باز می گردیم
در حالی که شاید همدیگر را ندیده باشیم
به یگدیگر خدمت می کنیم
بی آنکه بدانیم
بین ما رفاقتی باید باشد
یا هم حسی عمیقی
بودن این که همدیگر را شناخته باشیم
می رویم
از کنار هم
بی هیچ گفتو گو
یا آخرین
عابری نیستم
که در کوره راه های دنیا گم می شود
پایان راه را نمی دانم
همانند شروع
که من شروع کننده نبوده ام
بر دیوار کوبیده
خاموش تر از خودم
گویای لحظه ای از زندگانی من
نه از حوض کاشی خبریست
نه از باغچه اثری
ونه دیگر در کوچه ها خبریست
بهارها بی نوروز می رسند
و مهر نامهربان تر از همیشه
آسوده بی داد می کند
عریانی حیاط
حرس کردن باغچه را تداعی می کند
تلاش بی رمق تر از همیشه
ما را همراهی می کند
اما باز از پای نمی نشینیم
زیرا
باید یادمان باشد
ما روی خون برادرانمان
قدم می زنیم
هر چند
از یاران جز خاطره ی بر دیوار نمانده باشد !
|
|