|
همان
|
||
|
می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!! |
چه به نماز ایستاده باشی
چه به گناه
نشسته باشی
نه زندگی را رهایی هست
نه مرگ را گشایشی
همواره صدا هایی می آید
صدایی
کودکی به زندگی محکوم می شود
صدایی دیگر
پیری از زندگی محروم می شود
برو
جایی که خدایی داشته باشد
برو
جایی که خدایش
قدرت شنیدن داشته باشد
خاکستر مردگان را با خود ببر
شاید دیگران بدانند
شاید دیگران بتوانند
شاید سکوت خاکستر نشینان را
جایی بتوانند بخوانند
اگر مرگ را دیدی
گستردگی انتظارم را
بر مرگ بازگو کن
زمان
زمان ایستادن نیست
برو
برو
برو
که ما را ماندن و رفتن یکی ست
مامرگ را دیوانه وار انتظار می کشیم
آرزویی نمانده است
بهشت ازرانی دیگران
خدا ما را فراموش کرده است
برو
از کویری که در آن امیدی نیست
برو تا خاکسترت را
باد نبرده
برو همدرد
اینجا
جای ماندن نیست
کاشکی دست من قلم می شد دستهای قلم ـ قلم شده است
بی قلم
دلم
غمخانه ایست
بگزارید گاهی بیگانه ای نگاهم کند
بگزارید دیده هایم را بازگو کنم
بگزاراید گاهی حقیقتی فاش شود
٫
افسوس بی هیچ اختیار
ما آفریده شدیم
خدا
اینسان به انسان ستم کرد
نبوده ایم
نیستیم
نخواهیم بود
اکنون هستیم
هستی خود را جشن بگیرم
|
|