|
همان
|
||
|
می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!! |
وقتی
هنوز
دیر شده باشد
وقتی
امید
حتی سرابی هم نیست
تا ما را در بیابان بکشاند
وقتی
سکوت
نمی تواند حرف بزند
۲
دیگر برای رفتن و برگشتنم
مجالی نیست
از ماندنم چه سود
ای کاش باز گشتن را مجالی بود
وقتی مجال رفتن هم نیست
وقتی هنوز دیر شده
من مانده ام
تنها
کنار کالبد بی جان زندگی
دیگر چه سود دارد
بودن و یا نبودن من
دیگر کدام راه
می تواند
مرا در خود جاری کند
از ماندنم چه سود
وقتی میان ماندن و رفتن
هیچ کس با من
به مشورت نمی نشیند
من کالبدی هستم
که گورستان به انتظارش
گور ها را مهیا کرده است
۳
وقتی که زندگانی من
در گوشه ی اتاق گرفته
به نفرت نشسته است
از ماندنم چه سود؟
امیر هدایتی
شهر نه
دهکده ای
شهر ها از غم آبادی خود ویرانند
شهرها بس که بزرگند
دلم می گیرد
پشت دریا که نه
یک گوشه از این خاک زمین
بوی خوبی می داد
کودکان بازیشان حرف نداشت
امیر هدایتی![]()
برگهای سبز تازه
خش خش می کنند
دختران کال
می رسند
نوزادها
در گور می خوابند
چرا چشمت را باز نگه نمی داری
امیر هدایتی
نه از آسمان فرود آمده ام
نه از پلشت ترین بوته های گندم
که طعمشان طمع آدم را بیدار کرد
نه از سیاهچال های عمیق آتشبار
نه از قصه های مادر بزرگ تو
در بستری شوم ، خجسته
من متحد شدم
از وحدت دو چیز
تنها دو چیز به هم چکید
شاید هزار بار
- در حسرت کمال -
هریک چکیده باشد
این اولین بلوغ من
غیظ تیره
از پستان غریزه جوانه زدم
از گیجگاه شهوت
از بستر دو مست
از لقاهی ناچیز
در تنگنای خون
در مامنی که پای غریبه
به آن نمی رسد
معتاد نیازشدم
معتاد خواستن
خواستن زندگی
خواستن نیروی زیستن
حریصوار خون جذب کردم
حریص شدم
تازه
روح سراغم را گرفت
بودن ، وجود
تا هستیم هویدا شد
اولین ستم
دستهای غابله بود
دنیای زنده ها
دنیای من ،
تو ،
ما
دنیای رنج های کیفناک
توازن ناموزون ها
غمهای خنده دار
توفیق هرزگی ها
تکرار لحظه های بی باز گشت
چشم گشودم
دیدم نشسته ام
میان نقطه های طلاقی خدا وشیطان
دندان در آوردم تا بر جگر بگزارم
راه افتادم
از خودم دور شدم
دور
دور
دور
گم شدم
در شریان های شهرهای شلوغ
در مدرسه یی که هرچه می گفتند
لابد درست بود
در گفتو گوی چند نفر بی خیال ، شاد
من نه
تابلویی از نقشهای ناشناخته
که دستهایی بیگانه کشیده بود
محسور هر پیام
- هر چند نادرست - شده بودم
کشتگاه ذهنم پرشده بود ، از علفهای هرز
لطف عمیق شک
با دستهای مضطربش
بیدارم کرد
اتاق لحظه هایم
پر از سوال شد
زندگی را ورق زدم
خدا را مؤخذه کردم
آدم را مطالعه کردم
خوبی ها را کنار هم چیدم
زشتی هارا
پازل درست شد
نوشته بود خدا
ما را برای خلوت خود آفریده است
خودم را پیدا کردم
نه در آینه
نه در اندیشه های دیگران
تنها نشسته بودم
در نقطه ی طلاقی خدا وشیطان
خدایی که عشق می ورزد
شیطان که نفرت از آستین پر نقش و نگارش
به من پوزخند می زند
تابلو را از فکرهای بی معنی پاک کردم
خودم شدم
تابلویی که ،
به دیوار تاریخ
کوبیده می شود
تا دیگران که این سفر بی دروغ را گذرمی کنند
در بین تصاویر تاریخ نگاهم کنند
آیا پس از عبور از تو در توی زندگی
اسطوره نیستم
اسطوره ای شکسته
که آخر
در خشت خالی خاک
حک خواهم شد
امیر هدایتی (شهباز)
به صدا و صداقت تو سوگند
- ریسمان ماندن من
در ناامن ترین پناهگاه نفرین شده-به نفوذ سبز چشمانت
وقتی که سرشارم می کند
از تهی بودن من و پر بودن ما
به تو
بتی که خدا ساخته
شکستنت معصیتی ست مرگبار
قرآن قرن ما
غریب تر از هر همیشه استقرن ما قلب ندارد
قلب قرن بی قرار ما را ندیده ای ؟قلبی که زیر چرخ دنده ها در هم شکسته است
خدا انتقام چه کسی را از ما خواهد گرفت؟
ما که خود را از روز اول عذاب داده ایم
ما که معتاد زجر کشیدنیم
ما که سالها پیش از تولد دفن شده ایم
امیر هدایتی
نظر لطفا ؟
سلام ای آشنای ناشناس
آری منم یک خسته ی دلگیر و ناامید
یک کابوس در دنیای خواب آلود بیگاری
امیدی نیست
باید خفت
امان از دست دیدن ها که غم می آفریند
سینه چرکین میشود
احساس بی زاری از آن می جوشد می خواندت بر رنج
وای از دست دیدن ها
نباید دید باید خفت باید مرد
...باید
خواه یا ناخواه می بینم و می رنجم
کنار کاغذ و خشکیده جوهر خودنویسی می نشینم
می نویسم
می کشم تصویر این فریادهای چند بعدی را
شفا باید بیابم من
نباید چشم بگشایم
در این تنهایی خود آخرین نفرین شب را می کشم بر دوش
یاری نیست
همدری
هم آوازی
چرا می نالم
آیا تاکنون هرگز کسی دل خواه خود را داشت
تا با او امید زنده بودن را بکارد در دل سردش
نه ، باورکن ،
کسی هرگز به دل خواهش نخواهد زیست
این افسانه ها امید شب گردان بی چیز است
بین حال من سوزان و سرکش را
که دارم می دهم جان زیر آوار امید وآرزوهایی که ویران شد
نشد هر گز به کام من
منم اسطوره ی ناچیز تنهایی
تو رستم باش
یا اسفندیار و هر که می خواهی
ولی آیا کسی هرگز به کامش بود دنیای حباب آلود
یا هرگز کسی خندیده در مرگ عزیزانش
نرو ای خواب
بیا ای مرگای دروازه ی زندان وهم و رنج
مرا آزاد کن آزاد ازاین دوزخ
پناهی نیست در دنیا
جهنم را
ازاین دنیای شوم ننگ و نیرنگ و کثافت
دوست تر دارمبد و بدتر
کدامش خوب
خوبی نیست
این افسانه های خوب را باور ندارم من
مرا از کودکی بااین هراس آورد مادر
از جهنم سخت تر ، بی رحم تر ، دلگیر تر
جایی نخواهد بود
اما در سیاهی های دنیا من جهنم را تجسم کرده ام
فهمیده اممانند جسم سرد و خاموش خودم
وقتی که می میرم
سلام ای آشنای ناشناس
آری منم
یک رنج طولانی
به پهنای بهشت جاودان
جایی که هرگز آدم آنجا را نخواهد دید
گروهی از فرشتهغیر شیطان
می خزد در آن
وآن خود خواه ها از رنج من خوشنود
می خندند
دلیلش را نمی داند
می دانند؟
سلام ای آشنای ناشناس
از من نشو دلگیر
خوش باش دل
از خدا بخشش به خواه
از خوب بی پایان
تو از گفتار این آلوده دوری جو
خدا ی بی نهایت پاک را هرگز میازار
آتش قهر خدا تند است
اما من در این دوزخ به تنگ آمد دلم
آن سخت و سنگین قهر هم شد آرزوی من
سلام ای خواب گرد بی خیال شاد
شب خوش
من به امید سحر دیگر نمی مانم
امیر هدایتی
زیبا تر از این نمی توان
دست بیعت به خدا داد
چشم گفت
گردن نهاد
افتاده بود
غسل عشق گرفت
آب را شرمنده کرد
تشنگی را برای آب گذاشت
از تو آموختیم
برای بلند ترین نگاه
به چشم احتیاجی نیست
از تویی که
شرم را شرمنده کرده ایادب را به تصویر کشیدی
زیبایی را به نظاره نشستی
|
|