|
همان
|
||
|
می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!! |
شقاوت
از پدر آموخت
می توان قرآن را
بر نیزه بالا برد
اما
قرآن چه نسبتی دارد با سنگ
یا تشت طلا
و چوب خیزران
#
راستی چگونه می توان
شاه بیت هستی را سرود؟یا ایها النفس المطمئنه
ارجعی الا ربک راضیة المرضیة
آب را چگونه می توان تشنه نگاه داشت
که
نفس آب لب تشنه به دریا باز می گردد#
زمین تشنه خون را امانت نگاه می دارد
تا شب غروب کند
خورشید سر برسد
خدا به زمین بازگردد
افسانه نیست
خورشید عشق
از راه خواهد رسید
چشمه ی خدا را نشانمان خواهد داد
#
وقتی خدا
در سوگ صالحان
صبور می نشیند
ما انتظار بیهوده یمان را کجا ببریم ؟
امیر هدایتی
دیدی
عشق را زیر پای صنعت
قربانی کردندخدا گوسفندی نفرستاد
و کارد بی رمق علم
روی حنجر عشق
یادگاری نوشت
جسد عشق را
که نور از آن می چکید
به ارابه ی صنعت بستند دور شهرگرداندندتا کسی قلبش را نگاه ندارد
شکایتها
جرئت رویدن نداشته باشندکسی به لطافت نیندیشد
اربه از وسعت سینه ی من عبور کرد
چرخ های چرخه های زیستن
لنگ لنگان روی سینه ی من
شکاف می کاشتمردم اگر چه سینه یشان درد می گرفت
اما تن من زیر چرخ بود
من شکافته می شدمهمه ی فلسفه ها مثل همیشه
در فکر فرو رفته بودنداستدلال می بافتند
باید حلال زاده ای باشدتا بگوید
بافته هایتان بسیار ناچیز است
سر همه ی مردم
گرم گفتگوی تمدنها بودشرقی ها ی عقب مانده عاقبت راه افتاده بودند
با تمام ناشناسی از شاه جدید
- که به آنها حقیر می نگریست -استقبال می کردند
چرخ های چرخه های زیست می چرخید
چرخ های چرخه ی دست ساز صنعت هم
بی تعادل، کند ، ویران گرجر جر ش تا عمق عصابم فرو می رفت
شانه های هیچ کس
گریه هایم را نمی فهمیدگریه هایم ،
قهوه ای ، شده بودانگار در لوله های چشمم
زنگ زده باشدتا بخواهم
... فتح شده بودمشهوت ،
از زندان هزار ساله ی ایمان بیرون جسته بودشیطان وزیر لایق صنعت شده بود
ما مهره های شطرنج شده بودیم
حرکتی هم اگر بود
به فرمان صنعت بود
مهره های سوخته روی زباله ها می افتاد
همه در نفی احساس بر هم سبقت می گرفتند
عقل تصمیم می گرفت
خدا باشد یا نههرکس کنار می کشید
گم می شد
شاهی که هیچ کس ندیده بود
همه را می پاید
درست مثل خدا
مرگ تنها رد پای خدا بود
که انکار نمی شد
و ما را یاد خدا می انداختباز صنعت همه را مثل چوپان
باز می گرداندلاشه های دین و مذهب
روی هم انبار شده بودمسجد ها ،
کلیساها ،صومعه ها ،
دیرها
در کنار قصر های شکوه شکسته ی شاهان
به چشم موزه نگاه می شد
وسعت دین های متروک
محدود محدود محدود تر می شددر عوض صنعت
همه جا تبلیغ می کرد
تبلیغ می شدهمه ایمان می آوردند
هیچکس
طالب معجزه ی ناب نبوداما گذشته ها
شنیدی ،
خواندیموسی
در حسرت گرما به خدا رسیددستش ستاره شد
فروعون را شکست
دریا ترک برداشت
مردم
ایمان نیاوردندگوساله خدا شد
شنبه ها ماهیگیر شدند
تورات تصحیح شد
زمان قدم زنان می رود
و آدم ها را بی توجه به کفر و ایمانمی برد
تا به مرگ معرفی کندوقتی گذشته و امروز را
وزن می کنماثبات می شود
بشر، همیشه نفس می کشیده
اما
جز چند تن
بشر زنده نبوده ،
زنده نیستگاهی
چند نفردر شکاف خوابپچ پچ کنان
می گو یندفردا را ،
خدا خواهد ساخت من در مخیله ام تاب می خوردامروز
ما کجای زمان ایستاده ایم در آخرین تباهی ، یا اولین شروعآیا خدابه ما که شکوه شکست را
باور نمی کنیم رحم خواهد کرد؟امیر هدایتی
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
سبزه ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامهء خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهائی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون میداد
زنهای باردار
نوزادهای بی سر زائیدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان ، نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاههای الهی گریختند
و بره های گمشدهء عیسی
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان آینه ها گوئی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس میگشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهرهء وقیح فواحش
یک هالهء مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی میسوخت
مرداب های الکل
با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بی تحرک روشنفکران را
به ژرفای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود ، و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
بالکهء درشت سیاهی
تصویر مینمودند
مردم ،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای ، جرقهء ناچیزی
این اجتماع ساکت بیجان را
یکباره از درون متلاشی میکرد
آنها به هم هجوم میآوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون میریخت
آنها به خود میرفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدان ها
این جانبان کوچک را میدیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوز هم
در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد
یک چیز نیم زندهء مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش میخواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
شاید ، ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ، ایمانست
آه ، ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقیبی بسوی نور نخواهد زد؟
آه ، ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها...
فروغ فرخزاد
قصد من فریب خودم نیست دلپذیر
امید وارم بخونید ولذت ببرید
امیر هدایتی
کجا تو که هنوز نظر ندادی
تاما وقتی خوش و خرمی همه بهت حال می دن که زیاد کولاک نیست کاری بکنی ؟
نیمه ی گم شده
باز من مانده ام
این راست دروغینه جهان یعنی چه
کیست جایی که نمی دانم من
پشت دیوار اتاق
شبهی در شب تاریک و سیاه
من به دنبال کسی می گردم
هر که را می بینم می پرسم
تازه می فهمم من
همه دنبال کسی می گردند
نیمه ی گمشده ای
همدردی
آشنایی که بداند چه می گویم من
کیست ؟ ، همسایه ویا خویشاوند
یاکسی در شهری دور غریب
من نمی دانم کیست
و به دنبال که می گردد او
شاید من
چه بسا او هم چون من تنهاست
یانه یاری دارد
من پر از دلهره ام
مثل یک کودک گستاخ
زمانی که کتک خواهد خورد
می روم
دلگیر ،
این اجبارها این سو و آنسو می کشندم
تا خدا شاید ره لطف خود ...
اما نه
من نرفته باز می گردم
چون تو می آیی
امیر هدایتی
چشمهایش از پشت عینک زره بینی خیلی کوچک دیده می شد
. موهای هنا بسته ای که از زیر روسری سرک می کشیدند چهره ی چروکیده اش را جذاب تر می کرد . لب هایش دیگر برامده نبود فقط کمی سرخی داشت . هیکلی که از تنومندی جوانی دیگر اثری در آن نبود با گوشتها یی که انگار از بدنش آویزان شده باشد به لباسش چسبیده بود . دستهایش عصا را به زور نگاه می داشت . پاچین آبی اش لطف عمیقی به چشمهایم داشت . سرش با صورت کهنه و لپهای تپل افتاده روی گردنش سنگینی می کرد تسبیحی که انگار سالهاست در دستش دانه دانه می کند به دستهایش عادت کرده بود. غرلند مهربانش همیشه جالب نبود مخصوصا وقتی حوصله نداشتم. ترکهای پایش مثل بستر رودخانه های خشک شده عمیق و پهن روی پایش دراز کشیده بود . وقتی حرف می زند صدایش مثل آهنگ ملایم بود که آرامش را هدیه می داد . تجربه هایش را بی چشم داشتی به ما می آموخت . انگار هنوز آن گوشه نشته است و چای را هُرت می کشد. محبت را با لجاجت به هم آمیخته و سرم داد می کشد .عزیزا نور حق دمساز راهت فدای نغمه ی بـی گـاه و گـاهـت
دریغا از جدایی های گـردون سفر بی غم ، خدا پشت و پناهت
امیر هدایتی
|
شعر تازه اي نگفته ام براي تو امیر هدایتی |
آره راست می گی انگار خیلی تند رفتم باز شرمنده چاکر شاعر ها و شعر دوستها
کوچیک شما امیر
در میان غصه هایم شعر می گویم
و گاهی شعر می خوانم
و وقتی شعر خوبی بود جایی
تازه می فهمم
من هنوز از شاعری چیزی نمی دانم
مات می مانم
شعر را یك بار نه
صد بار دیگر باز می خوانم
ردپای شاعرش را در میان شعر می بینم
غصه هایش را ، رنجهایش را
و نگاه تازه اش را رو به دنیایی كه می بینیم
نازنین من ، هیچ می دانی
شعر خواندن لذتی دارد
گنگ ، شور انگیز
مثل آبی در كویری گرم
مثل چشمان تو افسونگر
مثل باران با طراوت
مثل گرما در شب سرد زمستانی
مثل آغوشی ، پناهی
كودك ترسیده از اشباح بی جان را
كاش روزی لذت شاعر، زمان شعر گفتن
قسمتم می شد
تا تو را بهتر بفهمم شعر زیبای خداوندی
امیر هدایتی
نگاهی گذرابه معشوق در شعر فارسی
معشوق در اشعار شعرای دوره ی خراسانی زمینی و خیلی عادی بوده چنان گه بارها برای مدح شاهان شاعراز معشوق جدا می شود نمونه ی بارز آن را در شعر منوچهری می بینیم برای مثال در مدح وزریر سلطان مسعود با مطلع
الا یا خیمگی خیمه فرو هل که پیش آهنگ بیرون شد ز منزل
یادر شعری با مطلع
صنما بی تو دلم هیچ شکیبا نشود و اگر امروز شکیبا شد فردا نشود
در دوره ی عراقی معشوق دست یافتنی دیگر رخت می بندد و معشوق آسمانی و دست نیافتنی که شاعر تمام وجود وهستی را در وجود او می بیند خواه معشوق خدا باشد خواه انسان که در شعر حافظ ، سعدی و مولوی
به دلیل کثرت این اشعار از آوردن نمونه خوداری می کنم
بعد ها در دوره ی واسوخته گی معشوق به دلیل ظلمش مورد سرزنش قرار می گیرد شاعر معشوق را دوست دارد
. معشوق فقط شاعر را می آزاردنمونه ی معاصر تر آن در شعرهای استاد شهریار یافت می شود
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگ دل این زود تر می خواستی حالا چرا
در دوره ی بازگشت معشوق هم تقلید میشد پس از آن سخنی نمی گویم
در شعر معاصر ما خصو صا شعر نو معشوق باز به زمین باز می گرد و حالتهای مختلف می یابد در شعر تولی معشوق زنی شوهر دار است که شوهرش رقیب یا نگهبان است در نهایت می گوید
زنت ارزانی خودت باد
اما معشوق در شعر فروغ :
معشوق من
معشوق من
با آن تن برهنهء بی شرم
بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاد
خط های بیقرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال میکند
معشوق من
گوئی ز نسل های فراموش گشته است
گوئی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین واریست
گوئی که بربری
در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانهء قدرت را
تأئید میکند
او وحشیانه آزادست
مانند یک غریزهء سالم
در عمق یک جزیرهء نامسکون
او پاک میکند
با پاره های خیمهء مجنون
از کفش خود ، غبار خیابان را
معشوق من
همچون خداوندی ، در معبد نپال
گوئی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبائی
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار میکند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست میدارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
مهای آدمی را
غمهای پاک را
او با خلوص دوست میدارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
درسرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانهء یک مذهب شگفت
در لابلای بوتهء پستانهایم
پنهان نموده ام
در شعر اخوان
:
دريچه ها
ما چون دو دريچه ، رو به روي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينه ي بهشت ، اما ... آه
بيش از شب و روز تيره و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچه ها بسته ست
نهمهر فسون ، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر ، كه هر چه كرد او كرد
در شعر شاملو معشوق قسمت بزرگی رابه خود اختصاص داده که ذکر کتابهای آیدا در آینه و
آيدا: درخت و خنجر و خاطره نشان دهنده ی معشوق در شعر اوستآیدا همسر سوم شاملو است که شاملو او را کشف بزرگ خود می داند
معشوق در بیشتر اثار دوره ی جدید نه دست نیافتنی است و نه مثل دوره ی اول کم اهمیت
شعر معروف کوچه نمونه ی روشن این اداست
من از ابتزال عشق زمینی می ترسم
نگاهت را بگیر و ناز کن با من
نیا روی زمین
رویا بمان
پرواز کن بامن
زمین آلوده گردان نگاه ماست
زیبایی در آن بسیار نا زیباست
میا منشین کنار من
نمی خواهم بگیرم دست نازت را
بدانم رمز و رازت را
همان قدیس باقی باش در قلبم
مکن ویرانه این قصر خیالم را
برای زندگی کردن همین غربت
همین حسرت مرا کافیست
دنیا سهم موجودات سود اندیش
مبادا دل بسوزانی برای من
نگاهت را بگردانی به روی من
همان یک لحظه دیدن عشق را در سینه سردم نشاند
عاشق شدم ، آواره ، می فهمی
نیا ، نگذار عشقم مبتزل گردد
از نگارنده
لطفا از نظردادن دریغ نکنید
جوان کسی است
که مویش بلند تر باشد
یا کسی که به خودش منگوله می بندد
و تنش می خارد
یا کسی که به قوای تریاک
کوه را می کند از جا
با مزدش
تجدید قوا می جورد
یا کسی که بساتش جور است
جیبش خرم
مغزش خالیست
نه ولی لابد
عاشقی که همه ی زندگی اش تعطیل است
نامه هایش ، برگشت خورده
با من تو
با پدرش می دعواید
یا جوان شاعر معلوم الحالی
که شعر هایش را کسی بر نمی تابد هیچ
نه جوان بلدوزی است که باید راه خود را بتراشد از نو
یا جوان بزغاله ی آرامی ست که علف می خواهد
همسر می خواهد
خانه می خواهد
ماشین می خواهد
تازه اوقات فراغت و پول تو جیبی
داشت یادم می رفت
بعد دنبال کسی می افتد
که برایش دو سه خط فلسفه می بلغورد
بعد ها وقتی دید
مرشدش آبیکی است
مستقل از همه می اندیشد
ما بقی را همه می انکارد
پدر دوست من می گوید
ما جوان که بودیم
کار می کردیم مثل حمار
بعدش
کاباره می رفتیم
زهر مار می خوردیم
سینما می رفتیم
گه گاهی هم
می شمالیدیم
آخر این همهه بازدر ته جیب، دو قران پیدا می شد
بعد سیگارش را زیر پا له کرده
می گوید آخرش هیچ پخی هم نشدیم
عمرمان رفت به دلخوشکنکی بی فرجام
تو ولی قدر خودت رابشناس
من دماغم را می خارانم می گویم
شاملو پس می گفت
غم نان بگزارد شعر قشنگ قشنگ خواهم گفت
پدر دوست من
گوشش را می خاراند و به من می گوید
شاملو را که نمی دانم کیست
کل علی هم می گفت
من اگر چند تومن داشته باشم
کاسبی راه می اندازم
تا زنم هی نزند برسرمن
باجناقت دکان دارد
پدر دوست من می گوید
ما جوان که بودیم
زن گرفتن مثل بلیدن کتلت آسان بود
بدرودی گفته راه افتادم
به معتاد سر کوچه نگاهی کردم
خوب تحویل گرفت
گفت داری دو سه تومان بده پس خواهم داد
در دلم گفتم زکی
بعد رفتم بروم دانشگاه
کاش استاد نمی آمد
کاش چوب خط غیب
پر نشده بود هنوز
باز هم من کسلانه
از جلیلی هی ساعت خواهم پرسید
اگر استاد سوالی پرسید من و من خواهم کرد
تا رفیقی برساند پاسخ
و فلانی بعد از دو ترم هنوز
هی می گوید مختلط بودیم بهتر می شد
من سرم را می تکانم
که بابا ول معتل
فکر نان باید بود
امتحان در راه است
فکر آن باید بود
دوست من متاهل شده است
چاقیش رفته
لاغر شده ، نی قلیان
بهتر از این چه رژیمی دارید سراغ
رفقای آنوری با طعنه به من می گویند
دانشجووو
ومسائیل که مسولانند
اگر ، سر صدایی نکنیم لابد ما را
مثل کودک در مهد کودک آفرین می گویند
مشکل حاد جوانان وطن
که هنوز از خونشان لاله ندمیده
چند بعدی شدن زندگی است
چند بعدی شدن دین ، احساس ، ایمان
که همه مال همند
مال همه
نه گروهی که خودش می گوید
این یکی مال من است
آن یکی مال فلان حزب شلوغ
و جوانانی که به حزبی نپوندد
گاگول است
تازه ها مد شده که می گویند
آب هست ، خاک هست ، من جوانه خواهم زد
خاک خیلی هست گران
آب هم قطع شده
و جوانان را حال جنبیدن نیست
که جوانه بزند ، مشت عباس
یا پدر جد قجر زاده ی آقای کلاس !!!
امیر هدایتی
دلنشین نیست اگر خرده نگیر
دلنشینی تو ولی
دلنشین مثل دروغ
منم ای سنگ صبور مرده ای راهی گور
هیچ کس جز تو ندانست که من قصه ام زیبا بود
و خیالات من انگار کبود
یاد آن لحظه ی خوب
بر دلم بود سرود دل و دلدار هنوز
من جوان بودم و خام
و تو انگار غریب
هست در خاطر من
من که با دیدن تو
تو که با دیدن من
ساعتی سرخ و کبود
لحظه ای مات سکوت
و زبان عاجز بود
سخنم در دل من مانده هنوز
که مبادا سخنی گویم و او
سخنم در دل من مانده هنوز
امیر هدایتی (شهباز)
در کارگه کوزهگري کردم راي در پايه چرخ ديدم استاد بپاي
میکرد دلير کوزه را دسته و سر از کله پادشاه و از دست گداي
* * *
در گوش دلم گفت فلک پنهاني حکمی که قضا بود ز من میداني
در گردش خويش اگر مرا دست بدي خود را برهاندمی ز سرگرداني
* * *
زان کوزهي می که نيست در وي ضرري پر کن قدحي بخور بمن ده دگري
زان پيشتر اي صنم که در رهگذري خاک من و تو کوزهکند کوزهگري
* * *
گر آمدنم بخود بدي نامدمی ور نيز شدن بمن بدي کي شدمی
به زان نبدي که اندر اين دير خراب نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
* * *
گر دست دهد ز مغز گندم ناني وز می دو مني ز گوسفندي راني
با لاله رخي و گوشه بستاني عيشي بود آن نه حد هر سلطاني
* * *
گر کار فلک به عدل سنجيده بدي احوال فلک جمله پسنديده بدي
ور عدل بدي بکارها در گردون کي خاطر اهل فضل رنجيده بدي
* * *
هان کوزهگرا بپاي اگر هشياري تا چند کني بر گل مردم خواري
انگشت فريدون و کف کيخسرو بر چرخ نهاده اي چه میپنداري
گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم اما تو چنان که می نمایی هستی
* * *
در فصل بهار اگر بتي حور سرشت يک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هرچند بنزد عامه اين باشد زشت سگ به زمن ار برم دگر نام بهشت
* * *
درياب که از روح جدا خواهی رفت در پرده اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمدهاي خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
* * *
ساقي گل و سبزه بس طربناک شدهست درياب که هفته دگر خاک شدهست
می نوش و گلي بچين که تا درنگري گل خاک شدهست و سبزه خاشاک شدهست
* * *
عمريست مرا تيره و کاريست نه راست محنت همه افزوده و راحت کم و کاست
شکر ايزد را که آنچه اسباب بلاست ما را ز کس دگر نمیبايد خواست
* * *
فصل گل و طرف جويبار و لب کشت با يک دو سه اهل و لعبتي حور سرشت
پيش آر قدح که باده نوشان صبوح آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت
شوخی کردم این قر زدنا به ما نیومده این حرفا واسه کساییه که عرضه ی زندگی کردن ندارن ببخشیندا خیلی ببخشیندا اما خوب اینجوریه دیگه
نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
فروغ فرخزاد
آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار که فراموش کنم.
تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان
مرا
می گشاید در
برهوت آگاهی ؟
بگذار
که فراموش کنم.
![]()
![]()
![]()
![]()
فروغ فرخزاد
باز تو باغ قناریا با صد تا آواز می رسن
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی .
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد میآمد
در کوچه باد میآمد
و من به جفت گیری گلها میاندیشم
به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
-سلام
- سلام
و من به جفت گیری گل ها میاندیشم
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان
صبور ،
سنگین ،
سرگردان .
فرمان ایست داد .
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت
زنده نبوده است.
فروغ فرخزاد
بیا بغل کنم ببوسمت
نگاه کن به شکل بوسه های من
چگونه روی گونه های تو لطیف پهن می شود
بیا بقل کنم بخوانمت
تمام واژه ها به احترام تو به من سلام می کنند
بیا بغل کنم صدای گریه های های های
چشمهای بی گناهی تو را
بیا بغل کنم و گریه ات کنم
و با دستمال بی گناهی که فردا نگاه مرا زیر آن می توان دید
پاکت کنم
بیا بغل کنم بچینمت
که بعد ها کنار سنگ قبر من ببینمت
بیا بغل کنم تو را
برای آخرین وداع
پناه بر خدا تو هم برای مرگ مرده گریه می کنی
که مرده ام اگر نخوانمت نخواهمت
نه ایستم که تیر های ظلم را سپر شوم
پناه بر خدا تو مرگ را چقدر خوب خواب دیده ای
که شانه های من هنوز مات ماندهاند
تو ایستاده ای و بی صدا برای مرگ یک حقیر گریه می کنی
سلام خدمت همه ی عزیزان p://www.avayeazad.com/farsi.htm
به راستی که صلت کدام قصیده ای
ای غزل شاملو ![]()
ttp://www.zibatarin.blogfa.com
زندگی با ماجرا های فراوانش
ظاهری دارد بسان بیشه ای بغرنج و در هم بفت
|
|