![]() |
![]() |
|
| می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!! |
|
زمین
برای بزرگتر ها آنقدر کوچک است که کربلا گهواره ی کرماتشان است تاریخ گاه واره ایست که گاهی راست می گوید! |
|
+ نوشته شده در
90/09/10ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
از چشم سوم شخض مفرد
عشق بازی ما همیشه مسخره بود
از چشم من حرص خوردن او
همیشه خودم را دیدن دقدقه ی من است کاری که به جشم تو محتاج است ! تو این وسط قضاوت کن
|
|
+ نوشته شده در
90/07/15ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
من بچه مانده ام
فقط برج ها قد کشیده اند بخاطر بزرگ شدن آدم ها سیمان را از رژیم غذایی برجها جارو کنید |
|
+ نوشته شده در
90/06/18ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
تو از دور
همان سایه ای و من سراب نزدیکتر شو ی محو می شوم |
|
+ نوشته شده در
90/05/14ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
از صحبت با من
با زن و ... فقط آخر شب توی رخت توی خواب با خودت گپ بزن |
|
+ نوشته شده در
90/02/24ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط هیچ |
|
|
کلمه ها را به هم می چسبانم ار هم می درم می برم اصلا خودکار را کنار می گذارم امروزه شاعرها با چسب و قیچی کار می کنند |
|
+ نوشته شده در
89/09/27ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
آینه های محدب و مقعر
آدمهای موقر و محقر تو در آینه ی پراید دیدن داری تا از آنچه می بینم به من نزدیکتر باشی ! |
|
+ نوشته شده در
89/08/15ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
برای گدایی
دستها دراز می شوند
برای عشق چشمها
اما خدا را فقط با دلت گدایی کن ! |
|
+ نوشته شده در
89/07/08ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
از آنوقت که مرده ام
چند بار افتادم ؟ دیده اید که ِ برم ندارید مجبورم سر پا مردن را تجربه ک نم . . |
|
+ نوشته شده در
89/06/03ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط هیچ |
|
|
بنا نبود که این آش داغ اجباری تقدیم به بیژنی که کچل شد بیاید از از دهن واز دماغ اجباری کچل شدی بروی آخر ته دنیا شعور نفت شوی در چراغ اجباری برای بردگی و بی کسی و مظلومی بهای بردگی عمر داغ اجباری به احترام حضور کسی شبیه تقی شدیم "میخ درخت"ان باغ اجباری نه صبحگاه ونه شب هیچ وقت ، باور کن نمی شود که نخواند کلاغ اجباری اگر کلافگی ات را چماق هم بکنی و هی دوباره بکوبی الاغ اجباری نه عمر رفته میاید نه حرمتی که خودت شکستی آنهمه رفتی سراغ اجباری نماد پوچی دنیا ، کلاغ فلسفه باف شده هدف وسط سیبل ،زاغ اجباری کنار مرحمت زور ،هی کچل سرباز زبان فلسفه و هر چماق اجباری لباسهای هماهنگ ،هنگها شده است تفکر همگی اشتیاق اجباری اگر تمام شود دوره هم چه می ماند تو ، کارت و اللی و کار شاق اجباری کچل شدن ، دل داغون ، وخط به خط گریه چقدر آمددهه خوش بر مذاق اجباری کلاه رفته سر هر کسی که پوتین است برای پای نحیفش ایاق اجباری نه عشق مانده نه اندیشه ، قلب و مغزت مرد کنار حادثه زا اتفاق اجباری |
|
+ نوشته شده در
89/03/08ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
اینطور که تو
به طرف آزادی می روی می ترسم از اعدام سر در بیاوری !
در خاوران این قاعده حکم می کند ! |
|
+ نوشته شده در
89/02/19ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
از وقتی مرغ تخم طلای قصه را سر بریدند
مرغ ها و غازها تخم نمی کنند حتی طوطی ها و قناری ها هم از وقتی مرغ تخم طلا را سر بریدند اینجا هیچ کس تخم نمی کند |
|
+ نوشته شده در
89/01/28ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
طبق عادت
عیدتان مبارک
توی گوشم تبریکهای عید سیاه پوشیده اند هفت سین سیاه برای سنگ قبرم پیدا کنید
جای سبزه گلایل می گذارم - گلی که از رز قرمز بیشتر می پسندم –
یک سال در قبرستان دنیا حرام شدن تبریک ندارد ؟
ـــــــ
زور می زنم حرمت زندگی را با کم کم مردن نگه دارم
هفت سینم را که چیدند ماهی ها از خجالت سرخ شدند |
|
+ نوشته شده در
89/01/06ساعت 3:51 قبل از ظهر توسط هیچ |
|
|
17 ماه و 17 روز شاعرانگی ام پوتین پوشیده بود اما قهرمان هیچ حماسه ای نبود
17 ماه و 17 روز من بودم
همیشه پایان اجباری شعر را خراب می کند!
من همه چیزم را سر بازی ... حتی شاعرانگیم را!
باید روحم را بتکانم میل دارم نوحه ی مزخرف اجباری را اینطور تمام کنم
سلام اختیارک حبس کشیده ی من!
|
|
+ نوشته شده در
88/11/27ساعت 4:12 قبل از ظهر توسط هیچ |
|
|
تو کجاعشق کجا دختر کبرت فروش
- - روزي براي فرشته ها گيتار خواهم زد بهشت تخيل بزرگ اجداد من و تمام اديان بزرگ تصور عشقی ست که از دست داده اند داده ایم گاهي فكر مي كنم از تارهاي گيتار آويزانم و همه ی زندگي ام را با تارها حرف مي زنم گاهي فكر مي كنم با موهاي تو چقدر گيتار مي شد زد و چقدر زندگي را با موهاي تو صحبت مي شد كرده باشم اگر از فرصتي كه بود فرار نمي كردم اگر از فرصتي كه بود ... اگر فرصتي كه باقي مانده گيتار بزنم روزی براي خدا گيتار می زنم |
|
+ نوشته شده در
88/11/15ساعت 6:9 قبل از ظهر توسط هیچ |
|
|
سربازی با سر شروغ شد هنوز منگم و با بازی تمام می شود من در نقش عروسک فرمانده در نقش نمایشنامه نویس دارم به آخر اجرا می سم بدونه تماشاچی سوت بلد نیستم پشت صحنه برای خودم دست می زنم |
|
+ نوشته شده در
88/11/13ساعت 5:11 قبل از ظهر توسط هیچ |
|
|
عدالت
شرافت مروت و... اگر همه ی این دروغها را یکجا جمع کنی حقیقتی می شود بنام آدم که روی دروغی به بزرگی زمین زندگی می کند !
|
|
+ نوشته شده در
88/10/23ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
نیزه های هزار ساله
و سرنیزه ها ... حرمت ماه حرام را شکست
در جزئیات خورد نمی شوم اما نمی دانم آیا خونی که امروز بریزد خشک خواهد شد
گمان کنم امسال عاشورا با شام غریبان تمام نمی شود ... |
|
+ نوشته شده در
88/10/07ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط هیچ |
|
|
یلدای آفتاب مرده ی زندگیم
روی پوست هندوانه ی با هم بودن تا ته تنهایی سر می خورد دلم دست و پا شکسته می تپد تا وقتی کسی رابرای دوست داشتن داشته باشد قاچهای هندوانه ی شتری دولا پنج لا هم که حساب کنی می صرفد اگر کنار صمیمیت خانواده دلت راهندوانه کنی و همه را سر سفره ی دلت دعوت کنی
وگر نه دلت هندوانه ی سر بسته ای می ماند تا ب تر ک د
من که دلم هم مثل عقلم نمی رسد کال مانده ام ببخشید که کام اوقاتتان را با هندوانه ای کال تلخ می کنم
چند قاچ هندوانه ی رسیده مهمان خانواده می شوم اینطور یلدا روز بلندی می شود با آفتاب هندوانه ای !
|
|
+ نوشته شده در
88/10/01ساعت 6:56 قبل از ظهر توسط هیچ |
|
|
به خودم که می رسم
شرمنده می شوم و از اینهمه تحملش تشکر می کنم
وای که چقدر تحملم طاقت می خواهد |
|
+ نوشته شده در
88/08/29ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
من
از این اوضاع می ترسم مثل ماهی از آب گل آلود
آب که زیادی گل آلود شود می شود باتلاق ماهیگیر
|
|
+ نوشته شده در
88/07/08ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
می خواستند دارم بزنند
چهار پایه نداشتند قانون را زیر پایم گذاشتند |
|
+ نوشته شده در
88/06/09ساعت 2:49 قبل از ظهر توسط هیچ |
|
|
حضرات مي فرمايند آدم شويم . اما ببخشاييد آقا طبق روايات شما اگر بنا بر آدم شدن بود كه آدم ، آدم مي شد و گندم نمي خورد و مارا به اين هچل نمي انداخت
از دست ابوالبشر به شر افتاديم خونخوار شديم و بند را واداديم اي كاش نپرسد و نداند كه چطور تـاوان ويـــار گنـدمــش را داديم
حالا بماند گردن گرفتن باري كه كوه ازش شانه خالي كرده بود ! |
|
+ نوشته شده در
88/04/22ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
شلوغی آزادی ترافیک آدم
چراغ قرمز ها گیج شده اند و قبض جریمه ها در دست افسران باد کرده
تصادف آدمها و صدای تیر
دود از
کله بلند می شود
کشتن برای بقا یا سیرکردن شکم حریصشان
آبرو داری کنید
کسی نفهمد بخاطر خوشامد دیگران آدم می کشند
بسیجی که شهادت آرزو داشت گلوله در دل هم میهن اش کاشت
به خوب امید و از بد گله ندارم .... |
|
+ نوشته شده در
88/03/29ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط هیچ |
|
|
بچه كه بودم هيچكس بازي ام نمي داد / حالا همه بازيم مي دهند / به من حق بدهید بچه بازی کنم !
دخترك گرسنه به خودش مي پيچيد و سگ همسايه گوشت مي جويد اگر خدايي هست نظاره كند
آن بالاها سهم مردم را ديدم كه از ديوار آويزان بود رنگ صورت بچه هاي كوچه ي ما را به ديوارشان ماليده اند اگر خدايي هست نظاره كند
من دارم كفرواره مي گويم اگر خدايي هست نظاره كند
از اينهمه شعر كه دور و برم ريخته هيچكدام به اندازه ي بوسه ي ملايمي آرامم نمي كند و هيچ دختري دل اين شاعر وحشي را رام نمي كند . آخر كدام آدم در دوره ي سرسام واره ي ما دل به غيرممكني بي حاصل خوش مي كند . تازه اگر دلي بايش گذاشته باشند من كه كارم از همجنس بازي گذشته و از فرط خود شيفتگي بعد از 25 سال عشق بازي با خودم همبستر مي شوم . و فرزندم كه خرامزاده ترن شعر است معصومانه تجسد گند بالا آمده ي زمان خواهد شد . مي ترسم فرزندم سقطم كند . از اينهمه شعر كه دور و برم ريخته كودن ترين آدم هم مي فهمد من ديگر كرك و پرم ريخته و با مترسك غرورم دارم بوسه گدايي مي كنم قبل از آن كه با خودم .. . بوسه سرم را بخورد . تيري در سرم خالي كنيد دلم مي خواهد سقد(ط) بشوم پيش از آنكه آن حرامزاده سقطم كند |
|
+ نوشته شده در
88/03/07ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط هیچ |
|
|
یک راز که پشت پرده دستم مانده
یک دل که شبیه برده دستم مانده یک مشت بشر و چند نخ سیگاری یک کام خدا نکرده دستم مانده
هی قصه ی عشق گل و بلبل در باغ یا پر پر پر وانه و سوزنده چراغ عاشق نشده کسی که دلگیر شود از عشق من و تو غارغار دو کلاغ
|
|
+ نوشته شده در
88/02/16ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
آسمان بار امانت نتوانست کشید !
آسمان را روی شانه ام گذاشتند با چهارتا ستاره ی خالی باور کنید آسمان بدوشی آسان نیست
با اینهمه عظمت مترسگ که نه موتورسگم کردند
موتور سوارهایمان همجنس خوارهای مدرنند و ما به پاس پیاده بودن به تمام گردون دارها احترام می گذاریم
ما گلادیاتور های مبارک صفت روی مین نه آقا روی فرامین می رویم ! و خیمه شب بازیمان را با تونفا روی موتورها پیاده می کنیم موتور سگ سر چهار راه آدم برفی تابستانیم ما که به پاس خدمات ناگزیرمان دشنام می شویم ! زمان که تمام داراییم بود دشمنی آغاز کرده و عقربه های دیجیتال طولانی ترین روزها را هدیه می دهند ... شاید این شعر ادامه داشته باشد !
تقدیم با عشق به تهران که امروزها انصافا هوایش تمیز تر است از دود که آسمان در آن جا کرده شب روزنه ای به روز پیدا کرده انگار که یک خدای دود اندودی در شهر کثیف رنگتان ها کرده |
|
+ نوشته شده در
88/02/03ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
گاه اشک
بالا آوردن دیده هاست
استفراغ کن چشمهایم استفراغ کن اینهمه مسمومیت را
تو با کت و شلوار اتو کشیده و قیافه ی حق به جانب در بین آنهمه نیاز تصویر آرغی هستی از سر سیری |
|
+ نوشته شده در
88/01/03ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط هیچ |
|
|
ایوب بی قرار خداوندم خود را به ریش عرش نمی بندم
گاهی برای درد تو می گریم گاهی به گریه های تو می خندم روزی هزار مرتبه می میرم با کرمهای یخ زده می گندم صبرم تمام می شود اما حیف بر عهد بی گریز تو پابندم من ناله می کنم تو دعا بشنو تا باورت شود که رضامندم از ظلمهای عادل بی همتا لابد دلم خوش است و خرسندم
|
|
+ نوشته شده در
87/11/19ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
اگر به صداقتتان شک نداشتم
جان قربانتان می کردم
حالا که تشویش حالم را گرفته جان می کَنم راهی رو به رویتان باز کنم شاید کنار بییاییم ! |
|
+ نوشته شده در
87/10/22ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط هیچ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
اینم از اون آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
آوای آزاد ( شعر های نو ) ترجمان اشکهایت شعر خاکستر (بیژن داوری ) مرگ ، عشق ، خدا ، زندگي مردی با بلوز و شلوار راه راه روی رد رویاها پرنیان سیندرلا |
|
RSS
|