می روم تا دورها شاید جایی از دست انسان رهایی یابم !!!
بیشتر خاطره هایم بد است

هر چه که خوب است برایم بد است

شعر مرا خوب بخوان چون خودم

خسته ام و انگار صدایم بد است

+ نوشته شده در  93/08/29ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط هیچ | 
بیشتر خاطره هایم بد است

هر چه که خوب است برایم بد است

شعر مرا خوب بخوان چون خودم

خسته ام و انگار صدایم بد است

+ نوشته شده در  93/08/29ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط هیچ | 
توی پس کوچه سوژه می چینم

جز خودم سوژه ای نمی بینم

متلک بار می کنم به خودم

شاعری ساخت خود چینم  !

+ نوشته شده در  92/08/07ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
فضای خالی خیابان

نیم شب رد شده انگار صص

صدا می کندم

چاله ای چیزی

که قبر خواهد شد

+ نوشته شده در  92/07/07ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط هیچ | 

این نیز ...

گذشت

+ نوشته شده در  92/03/29ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط هیچ | 
بالا می رود

بالا تر از تصور آدم

که کدو را

خانه ی سیار مادر بزرگی می کند

 

بالا می ورد

بدون توجه به ایست ها ی قلبی ما !

 

من در فکر  سقف زندگی می کنم

نه در آرزوی سقف فرهاد

در حسرت خانه ای اجاره ای

 

همه ی شعر هایم هم

نمی تواند اجاره خانه ام را

یک ذره کم کند

 

می خندی

به دلقکی که آتش گرفته خندیدن

چقدر می چسبد !

 

بالا می رود

من مثل ماه به آن نگاه می کنم

مثل رویایی محال !

 

+ نوشته شده در  92/01/25ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
تو تنها عیدت را

در خلوت برگزار می کنی


با سیب ها و سبزه های خدا

روی سفره طبیعی همه ی چشمه ها

و آبشار های نور

خورشید ماهی طلایی تنگ آسمان توست

چه حظی می بری

به تو سر می زنم

عیدی ام بده

با دعا و نیایش

خدایا

مغلب القلوب

مارا از متقلب و درو یی

دور بفرما


سر سفره ی هفت سین

هفتمین محال عالم

اتفاق می افتد

ما همه دورشدن از ریشه را جشن می گیریم !

امسال عید نازه یکسال می شود !

+ نوشته شده در  91/12/23ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط هیچ | 
با خاطر جمع می نویسم

این جا

وسط بزرگ راه ارتباطات دنیا

که انگار برای من

گوشه ی خلوت تنهایی ام شده

از این همه بی توجهی دارد کیف دلم کوک می شود

خوش به حالم که لا اقل جایی دارم برای نوشتن شعرهایی

که کمتر کسی توان خواندنشان را دارد

دارد غرورم حظ می برد از این همه غربت

که به پای عظمت روحم می زنم

که در بالای قله ها می نویسد

که

هر کسی لیاقت خواندش را نمی داند

هی تو

قدرمان را بدان !!!

+ نوشته شده در  91/11/29ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
دیگر دیر نمی کنی

به موقع رسیده ای

قبرستان را سکوت کامل می کند

و دل را تنهایی

از این که نیستی

اسیر وار کیف می کنم

مثل گیاه هرزی روی دیوار

مثل طناب کلفت دار

وقتی پاره می شود

و مرگ می ماند و تنهایی

+ نوشته شده در  91/11/23ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
گم شده بودیم

در باغی بزرگ

مثل بازی بود

اما نه برای ما

که تک تک اتفاق ها را

با همه ی اندام هایمان حس می کردیم

 

برای بیرون رفتن از این حالت

تعادل دنیا را به هم ریختیم

به امید فرار از گم گشتگی

گیاه مقدس را

نشخوار کردیم

و شیطان را از عبادت هزاران ساله بیزار

 

در چشم های شیطان حسادت را خواندم

چنان گر گرفته بود

از این که زیر و رو کردن خلقت را

ما آدمها

از دستش در آورده ایم !!

 

عصیان ما تقدیر شیطان را

رقم زد

و نظم خلقت را بهم زد

 

می گردم همه جا را می گردم

تا شاید تقدس گرد گرفته ای را بشکنم

شاید دوباره همه چیز

عوض شود

 

آدم معمولا از آنچه هست می نالد

و برای سرگرمی

درد سری تازه می سازد

 

 

+ نوشته شده در  91/11/22ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط هیچ | 
کسی نیست نگاهم کند

انکارم کند

در خلوتم برای خودم

نقش بازی می کنم

کم کم گم می شود در نقش خودم

هیچ هم همیشه یک شکل ندارد

چه برسد به آهن

یا من

برای هیچ خودم را روی صحنه می برم

حتی خودم هم دعوت ندارم

تا از خودم لذت ببرم

مثل نئشه گی

بعد از خواب می پرم

برای هیچ

+ نوشته شده در  91/10/15ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
از خودم

در فرار کرده ام

به حبابی شیشه ای

 

فندک را روشن می کنم

خود سوزی آدم های این دوران

نه مقدس است

نه با احساس

 

مثل بخار بی طعمی

که تمام مغزم را

درگیر می کند

 

گیر کرده ام وسط حقه ای

                        از بلور

اما از بس بخار کرده است

مه گرفته ترین تعزیت ها هم

در آن معناگم است

 

گیرم که نمیرم

تا از این گودال کوچک

بیرون نیامده باشم

مثل مرده های بو گرفته

تف می شوم روی خودم

کف کرده دهن از بس

ناشیانه تقلید کرده ام

کشیدن بخار خیالی را

در گویی از بلور

که گویی طالعم را

در آن می بینند

 

تار و گرفته

مثل حقه ی بلورین بخار گرفته

ته اش را می کشم

بعد همانجا همه را می کشم

 

+ نوشته شده در  91/09/17ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط هیچ | 
محرمان سیاه پوش محرم

با هروله

هرمله را لعنت می کنند

سینه هایشان را

تبرک می کنند

تا محروم نشوند

از قیامت عاشورا شود

 

هزار حج مقبول را

با زیارت عاشورا

              عوض نمی کنم

که کربلا

نه لابه بود

نه گلایه

گلستانی بود

            ریشه در ملکوت

کتاب هدایت را

بالای نیزه ها نگریستن

و گریستن

تمام نواقصم را

انگار  گم می کند

 

چه  ملکوتی تر است

از خون تشنه ی شهید

که قطره قطره اش

به آسمان چکید.

 

 

 

+ نوشته شده در  91/09/07ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
کنار آمدم

با هر چه فکرش را بکنی

کم آوردم

هر جا ثابت کردن می خواست

خسته شدم

هنوز شروع نکرده

 

کنار آمدم حتی با خودم

 

کوتاه آمدن آدم

تنها عمر را بلند می کند

+ نوشته شده در  91/08/15ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
می خواهم ترک کنم

وابستگی هایم را

 

می خواهم دک کنم

خستگی هایم را

 

اما همیشه خواسته ها

به دست نمی آیند

حتی با تلاش و خودکشی

 

خودم را زندانی کرده ام

اما کلید ها گم شده اند

 

بی خود خواستگاری

با رستگاری هم قافیه اند

چون خواستن

خیلی هم توانستن نیست

+ نوشته شده در  91/07/13ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
قدم می زدم

زیر ریزش آفتاب

برگشتم

پشت سرم بهار بود

سر که برگرداندم

مهر آمده بود

 

همیشه دیر رسیدن

بهتر از هرگز نرسیدن نیست

گاهی دوست دارم آرام بروم

رمان می کشاندم تا دیر شدن های همیشگی

+ نوشته شده در  91/06/31ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
بخوان نام پروردگارت را

که اجابت کند تو را

 

در تنگی وقت غروب

دل تنگ روز های گذشته ام

دل تنگ روزه های گذشته

 

به نیمه نرسیده

دلم برایش تنگ می شود

فطر

عید دلتنگی فطرت هاست !

+ نوشته شده در  91/05/14ساعت 4:47 قبل از ظهر  توسط هیچ | 
نان را به نرخ روز به من خورانده اند

 با این اوصاف کم فروشی من  پای حقوقم    می خورد

حق دارم نگران باشم وقتی همه نان به هم قرض می دهند
من آمده بودم نان قرض بگیرم که گیر افتادم .نانی ندارم به کسی قرض بدهم
نامم را به حراج گذاشته ام . من هیچم اگر می توانید بخریدم تا روی دستتان باد کنم . اگر می توانید بفروشیدم تا نان به نرخ روز نخورم .

من هیچم
همان هیچ بزرگ که پناهی پشت پنجره نگاهش می کرد!!!

+ نوشته شده در  91/04/07ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
شعر هفت  ساله می خواستم

انگورم سرکه شد

من کم کاری نکردم

زمان کم کارم کرده

+ نوشته شده در  91/04/04ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
باران تند تر

آسمان تندر

این چند روز اردیبهشت را

چتر فرامان می دهد

 

زندگی با یان تفاسیر

ترمز در جاده ی لغزنده است

 

+ نوشته شده در  91/02/18ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
سایه ها سر به سر آدم می گذارند

همسایه ها

....

اجاره خانه ها

یادم می آورند یک ماه دیگر از دست رفت

یک ذره هیچ هم نیامد

مشاور گیر بیاید

شعر هایم را کرایه می دهم

+ نوشته شده در  91/01/18ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
پیرمرد چروکیده

چکیده ی آدم بود

توی ترانه ها دنبالش نگرد

برای فهمیدنش باید

شمع های تمام شده را

تماشا کنی

+ نوشته شده در  90/11/20ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
زمین

برای بزرگتر ها

آنقدر کوچک است

که کربلا

گهواره ی کرماتشان است

تاریخ

گاه واره ایست

که گاهی راست می گوید!

+ نوشته شده در  90/09/10ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
از چشم سوم شخض مفرد

عشق بازی ما

همیشه مسخره بود

 

از چشم من حرص خوردن او

 

همیشه خودم را دیدن دقدقه ی من است

کاری که به جشم تو محتاج است !

تو این وسط قضاوت کن

 

+ نوشته شده در  90/07/15ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
من بچه مانده ام

فقط برج ها قد کشیده اند

بخاطر بزرگ شدن آدم ها

سیمان را از رژیم  غذایی برجها

جارو کنید

+ نوشته شده در  90/06/18ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
تو از دور

 همان سایه ای

و من سراب

نزدیکتر شو ی

محو می شوم

+ نوشته شده در  90/05/14ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
از صحبت با من

با زن

و ...

فقط آخر شب

توی رخت

توی خواب

با خودت گپ بزن

+ نوشته شده در  90/02/24ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط هیچ | 
 

کلمه ها را به هم می چسبانم

ار هم می درم

می برم

اصلا خودکار را کنار می گذارم

امروزه شاعرها

با چسب و قیچی کار می کنند

+ نوشته شده در  89/09/27ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
آینه های محدب و مقعر

آدمهای موقر و محقر

تو در آینه ی پراید دیدن داری

تا از آنچه می بینم

به من نزدیکتر باشی !

+ نوشته شده در  89/08/15ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط هیچ | 
برای گدایی

دستها دراز می شوند

 

برای عشق

چشمها

 

اما خدا را

    فقط با دلت گدایی کن !

+ نوشته شده در  89/07/08ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط هیچ |